ابو القاسم عبد الله بن محمد القاشانى

36

تاريخ اولجايتو ( فارسى )

سوار بدرقه پيش جاپار فرستاد . ييسور از استماع اين سخن غضوب و خشمگين شد ، با چريك خود بر نشست و به مساعدت جنكشى خال خود و پسر ييسور بزرگ كه در حدود خجند و فرغانه مىنشست بر بابا تاخت . و بعد از مصاف سخت بابا منهزم ، به ينكى پيش شاه اغول افتاد و شاه اغول به موافقت و معاونت بابا با هفت تومان چريك بر نشست و با ييسور و جنكشى 44 مصاف داد . جنكشى را در مضمار معركه تيرى بر روى باز « 1 » خورد و ييسور را تيرى بر دندان ، و همچنان روى نگردانيد و جنگ مىكرد ، و همچنين از جانب قيد و بغلان و بلخ كه در اهتمام ساربان پسر قايدو بود و طرقاى امير اردوى قتلغ خواجه به بهانهء يورت بر ساربان زد و او را منهزم به جانب خراسان گريزانيد . فى الجمله از جوانب و اطراف شهزادگان و امرا و نوينان به عشوهء دوا در هزاهز قلق و اضطراب بودند . چون اين خبر به جاپار رسيد به دوا پيغام داد كه « آنچه امرا و كسان و متعلقان تو ميكنند ، به فرمان تو يا به دل خود مىكنند ؟ » دوا به پاسخ ميگويد : « ايشان كودكانند و مرا ازين حال به نقير و قطمير آگاهى نيست . اكنون از ما هريك به استمالت و استعطاف سكون و آرام چريك خود ايلچيان فرستيم تا ايشان را چوب ياسا زنند تا انگيختن فتنه و انبعاث بلغاق در باقى كنند . » جاپار ، سالجهاى گوركان را بدين مهم نامزد كرد تا امراى تومان و هزاره و صده را چوب زد و اثارت بلغاق و فتنه منع كرد ، بدان شرط كه من بعد جز به فرمان شهزادگان و امرا متركب ( ؟ ) نشوند مگر به فرمان جاپار . و دوا ظاهرا منع مىكرد و در خفيه پسر كسان خود را بر قصد قيد و ييان تحريض و تهييج مىداد تا از ناگاه ييسور و جنكشى و جيمياى برادرزادهء كورسبه ، كه فتنهء عالم بود ، با سپاهى انبوه روى به شاه اغول و بابا آورد و لشكر جاپار به فرمان شاه اغول برنمىنشستند .

--> ( 1 ) چنين است در اصل ، ظ : بازو